نغمه ی آشنا
ماه ،حتی خورشید مرا می شناسند
نام من پاکی بیکران است
شکوهی تمام وجلوه ی فانوس عشقم
نشان قدمهایم همه جاست
ودل موجودات به بوی من آغشته
میتوان از چشم من دلتنگی ها را تماشاکرد
آفتا ب از من خرسند است
خوابی روشنم وجانی روان
به موازات ابــــــــــــــــد
با این همه،یک دلتنگی مداومم
همین بـــــس،مـــــــــــادرم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:17  توسط معصومه باغیان
|
بــــــــنام دوست
تراخواندم ،زمزمه ای ممتد.دلم اسیرعبوراست
باخیس ترین پلک
.صدایم به تونزدیک شدباورم شد
لمس دیده ی دلم را
. عبوری خط خط.
.من که یک شهر عشق راهم.!!
چه ساده دل شکسته ام بدرقه ام کرد
غمهایم باتو....سه ......دو....هیـــــــــچ چ چ چ
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:44  توسط معصومه باغیان
|
اینجا
جـــــــــا
ری
تر
از آفتاب،
آتش است
هنوز از راه نرسیده بودند
تا جان طبیعت را بستانند
زنها پا برهنه به برهنگی قلبشان
از کینه
هنوز گوشوارو خلخالشان بوی دجله
میداد
مردان اجنبی اندیشه ای ســـــیاه
تاریخ نــــــــه جغرافیا
حــــــالا عصای انتظار بر آبهـای
خوش آواز می زنند
مــــــــردان
وباقی جان خورشید را نذر جام زندگی
می کنند
زنان وکودکان
حالا سر انگشتان تازه ی نفس
نگاهی تازه را رصد می کنند
و
نخل ها طلو عی دیگر
را چشم بــــراهند
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:57  توسط معصومه باغیان
|
چشمه ای با حرفهای نگفته
در بهاری که لباسش هنوز گلها به مهمانی نیامده
بودندمشغول گشت وگفتگو بودیم
آسمان آنقدر آبی بود که پروازدورترین کبوتر راهم
می شد دید
گویی کوه از عطر علف کمر بسته بود
(زیر آفتاب همه چیز تازه بود)
پرنده ها آهنگ هجرت زمستان می خواندند
از پلی پیروچوبی که پشتش خمیده بود به طرف کوه
عبورکردیم
::::::::::::::
دل به تصنیف رودخانه که نت های نانوشته در لحظه
لحظه زندگی رامیخواند داده بودم
صدای خزنده ای مسیر ذهنم راعوض کرد ..
برگشتم.چند قدم عقب تر.زیر تخته سنگی صدایی آشنا
...سنگی درغــــــــربتی کم رهگذر
بازصدایــــــی ٬
نــــــه صدای سنگ نبود
اشتیاق من سنگ راحرکت داد
بویی آشنــــا ....ذرات آب بابـــــــــی قراری بالا
می رفتند گویی پودر میشدند
وبه زمین باز می گشتند
من زمزمه می کردم
هیــــــــچ عبوری بیهوده نیست
اگــــــــــرباران نبارد
اگر فواره ها به میدان عادت کنند
روشن ترین آینه ها از دل زمین به تکرار می رفتند
ذرات آب رها می شدند
آوازی دیگر می خواندند
فـــــــراموش کرده بودم از جنس آب نیستم
خــــــــــیس خیس
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:34  توسط معصومه باغیان
|
ای دوست ازمن به من نزدیکتری
نامت راحت دل وجان ویادت امید است
قلب محزون مراسرور بخش
روحم راتوان ده تاندای تورابشنوم
وصاحب شادی ابدی شوم
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:15  توسط معصومه باغیان
|
بنام دوست
گرمخیرٌبکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ماراوهمه نعمت فردوس شما را
الهی این زندگی سفری است ومــــــــا مسافری زودگذر
یاریمان کن تااین سفر رابایادونام تو بیاساییم
خدایا در دلهای مامحبت وملایمت قراربده
به ما توان بخشیدن عطا کن وعجز درانتقام
الهی ما آیت تو هستیم وتکامل آنچه آفریدی .
اسرار جمیع آفریده هایت در ما وجود دارد
پس کمک کن تا تورا بشناسیم که هر که تورا
شناخت حــــــــلاوت رسیدن به تو از هــزار جان
شیرین تر است
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:1  توسط معصومه باغیان
|